دفتر عشق

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
 
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


منظر دیده قدمگاهِ گدایان شده است

کاخ دل در خور اورنگ شهی یابد کرد


روشنان فلکی را اثری در ما نیست

حذر از گردش چشم سیهی باید کرد


شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است

طیِ این مرحله با نور مهی باید کرد


خوش همی می روی ای قافله سالار به راه

گذری جانب گم کرده رهی باید کرد


نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت

به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

جانب دوست نگه از نگهی باید داشت

کشور خصم تبه از سپهی باید کرد


گر مجاور نتوان بود به میخانه، ‹‹ نشاط ››

 سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد



اثر نشاط اصفهانی

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()



در سکوت دلنشین نیمه شب،
می گذشتیم از میان کوچه ها.
راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تکیه بر بازوی من می داد گرم،
شعله ور از سوز خواهش ها تنش.
لرزشی بر جان من می ریخت نرم،
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،
برق می زد آرزوئی دلنشین.
در دل من با همه افسردگی،
موج می زد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه - دور از چشم غیر -
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم.
هر نفس صد راز می گفتیم و، باز
در تب نا گفته ها می سوختیم.
نسترن ها، از سر دیوارها،
سر کشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، می جوشید در رگ های ما
سایه ها مان، مهربان تر، بی دریغ
یکدیگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای - با صد ملال -
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رؤیا ها نشست!
چشم جان من، به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید،
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید.
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار،
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!



فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

و کلْمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن آن کلْمه ی نخستین بود

و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ های کواکب، تمام پایین بود
...
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو، حادثه ی اولی، کدامین بود؟

اگر نبود، به جز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هر چه کرد، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود
 
حسین منزوی
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

 

صدا کن مرا

 

صدای تو خوب است

 

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 

در ابعاد این عصر خاموش

 

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 

 و خاصیت عشق این است

 

 کسی نیست

 

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

 

میان دو دیدار قسمت کنیم

 

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

 

بیا زودتر چیزها را ببینیم

 

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

 

زمان را به گردی بدل می کنند

 

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

 

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

 مرا گرم کن

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

                                                                 

 

می نویسم (( د ی د ار )) تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یک به یک فاصله ها را بردار

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()

از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط نازنین نظرات ()


Design By : Pichak