دفتر عشق
کاخ دل در خور اورنگ شهی یابد کرد حذر از گردش چشم سیهی باید کرد طیِ این مرحله با نور مهی باید کرد گذری جانب گم کرده رهی باید کرد به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد جانب دوست نگه از نگهی باید داشت کشور خصم تبه از سپهی باید کرد سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن می نویسم (( د ی د ار )) تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یک به یک فاصله ها را بردار عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛ و آن دوست داشتن است از چهره ی طبیعت افسونکار پاییز ، ای مسافر خاک آلوده جز غم چه می دهد به دل شاعر در دامن سکوت غم افزایت پاییز ، ای سرود خیال انگیز
منظر دیده قدمگاهِ گدایان شده است
روشنان فلکی را اثری در ما نیست
شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است
خوش همی می روی ای قافله سالار به راه
نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت
گر مجاور نتوان بود به میخانه، ‹‹ نشاط ››
اثر نشاط اصفهانی
در سکوت دلنشین نیمه شب،
می گذشتیم از میان کوچه ها.
راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تکیه بر بازوی من می داد گرم،
شعله ور از سوز خواهش ها تنش.
لرزشی بر جان من می ریخت نرم،
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،
برق می زد آرزوئی دلنشین.
در دل من با همه افسردگی،
موج می زد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه - دور از چشم غیر -
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم.
هر نفس صد راز می گفتیم و، باز
در تب نا گفته ها می سوختیم.
نسترن ها، از سر دیوارها،
سر کشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، می جوشید در رگ های ما
سایه ها مان، مهربان تر، بی دریغ
یکدیگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای - با صد ملال -
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رؤیا ها نشست!
چشم جان من، به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید،
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید.
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار،
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!
فریدون مشیری
و دوست داشتن آن کلْمه ی نخستین بود
و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ های کواکب، تمام پایین بود
...
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو، حادثه ی اولی، کدامین بود؟
اگر نبود، به جز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود
به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هر چه کرد، پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟
و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود


بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
| Design By : Pichak |


