زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری

/ 1 نظر / 17 بازدید
حقیقت داستان و افسانه

داستان گل خنده های مادر راستش سختم بود اون یه دونه تخم رو با اون هیبت و منقار درازم جابجا کنم. یه روز همینطور که داشتم خونه رو مرتب و چوب های اضافه رو جابجا می کردم، اون از تخم در اومد! با پرهای صورتی فوق العاده زیبا! همون لحظه با اون صدای ظریف و ریز قشنگش به من گفت : مام! سّ ... لام! چشای قشنگ و مشکیش از همون روز اول دل منو برد! خنده از لبای من نمی افتاد، و من همینطور محو تماشای اون بودم. با اون دهن گنده ام یه ماچ محکم ازش گرفتم و کشیدمش تو آغوشم تا بیشتر گرم بشه. سختش بود با اون توک زبونیش با من حرف بزنه. کار من از همون دقیقه شروع شد! فقط توصیه بهش کردم تو لونه تکون نخوره تا من بیام! در عرض ده دقیقه با یه ماهی کوچولو تو منقارم برگشتم، خیلی گرسنه بود، می پرید بالا و پایین تا منو بخندونه و من هم می رفتم براش ماهی میاوردم! از همون روزای اول، درس دادن رو شروع کردم! ما پلیکان ها ...